سپیدار
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است ...
زن سرچشمه ی خوشی و شادی و سازندگی است . مردیکه به زن خود مهر ورزد به خدا و به زندگی و به زیبایی مهر ورزیده است . این پیام زرتشت رو ننوشتم که بخوام برتری زنان رو به مردان نشون بدم .. اینو نوشتم تا به خودم و تمام همجنسای خودم یادآوری کنم که چه ارزشی داریم و چه نقشی برای اینکه رنگ و طعم زندگی رو عوض کنیم.. شاید بعضی وقتا فراموشش می کنیم! چهره ها پر از ترس و اضطراب بود.. در انتهای برق چشمانشان غمی پنهان شده بود.. قدم ها تند تند برداشته می شد.. انگار به سوی مقصدی می دویدند.. و همه از نگاه یکدیگر حرفها را می خواندند.. از نگاهش خواندم.. گفتم : ببخشید آقا پایین تر چه خبر بود؟ انگار قصد حرف زدن نداشت و فقط کلاهش را از سرش بر داشت و بعد دوباره بر سرش گذاشت.. بدون اعتنا گذشت.. از باند سفید اوضاع را درک کردم.. عده ای دیگر را دیدم که به سرعت به سمت بالا می رفتند.. بچه ها کجا؟ فقط یکی گفت: دنبال ما بیاید.. او هم رفت.. انگار دیگر دیوارهای خیابون جایی برای شعار نداشت.. چون بدنه ی اتوبوس ها هم مملو از شعار بودند.. تمام کوچه ها پر بود از نیروهای امنیتی، نظامی، یگان ویژه، گارد و بسیجی.. حتی بی هیچ حرفی حکومت نظامی اعلام شده بود.. حق راه رفتن نداشتی، حق ایستادن نداشتی، حق نفس کشیدن نداشتی حتی حق مردن نداشتی تا زمانی که مارهای ضحاک هوس قیمتی ترین غذا را می کردند.. اما با این تفاوت که مارهای ضحاک با 2 پرس در روز سیر نمی شدند.. روزنامه های روز قبل ، نهضت سبز علوی را به اسم آنها ثبت کردند و باقی را اموی خواندند.. سر تیترها مملو از اخطار بود برای اغتشاشگران.. این اغتشاشگران همان جوانان پر شور و مردمان شریف روزهای دیگر بودند.. همه چیز بدون حرف در نگاه ها گفته شده بود.. راست گفته اند گاهی یک نگاه بهتر از هزار کلام است.. خلاصه گویم : دیروز، آسمان بوی غم می داد.. بوی نم.. بوی خون.. بوی عزیزانی که امروز نیستند.. یکی از رسمی ترین لباسهایم را پوشیده بودم و در ایستگاه قطار منتظر او بودم دسته گل زیبایی که خریده بودم در دستانم خسته شده بودند و جشمان من به انتهای ریل قطار دوخته شده بود گاهی مخفیانه به ساعتم نگاه می کردم مه غلیظی که در فضا پراکنده بود روشنایی ایستگاه را به حداقل رسانده بود هر آهی که می کشیدم ابری می شد در جلوی چشمانم مامور ایستگاه در داخل اتاقک عرق کرده اش تا زیر چشم در پالتوی کلفتی که بر تن داشت فرو رفته بود و با رادیوی کوچکی که در دست داشت ور می رفت ؛ بوی تند سیگارش در مویرگ های فضا احساس می شد و من همچنان پا به پا می کردم و دسته گل بیچاره در فشار انگشتانم فریاد می زد ساعتم بر روی مچ دستم سنگینی می کرد . بند فلزی آن یخ زده بود مُدام کلاهم را بر روی پیشانیم جا به جا می کردم هوا تاریک شده بود ؛ کم کم سرما خودش را بر من تحمیل می کرد از دور دست ها صدای دسته جمعی سگهای ولگرد بگوش می رسید یکی از دکمه های بارانی که بر تن داشتم باز کردم و دسته گل بیچاره را در زیر بارانیم جا دادم و بلافاصله دکمه را بستم حالا می توانستم دستهایم را بر هم بسایم و یا درون جیبم ببرم توی جیبم بغیر از کلید خانه و مقداری کمی پول ، یک جعبه کوچک کادو شده هم بود در انتهای ریل قطار نور ضعیفی سوسو می کرد با دیدن آن تمام یأس من به امید مبدل شد صدای منقطع برخورد چرخهای فولادی قطار با ریل قطار ریتم موزون داشت که از انتهای قطار شنیده می شد ضربان قلبم تند تر و تند تر می شد و قطار به ایستگاه نزدیکتر . راننده با کشیدن اهرم سوت قطار سکوت را درهم می شکست و دود ناشی از لوکوموتیو روی بام واگن ها ولو شده بود راننده قطار را چند متر قبل از ایستگاه متوقف کرد و درب واگنها باز شدند دیگر سردم نبود ؛ شوق دیدار او تمام وجودم را تسخیر کرده و به آتش کشیده بود در میان مسافرانی که از جلوی من بی اعتنا عبور می کردند اثری از او نبود و یکی پس از دیگری در تاریکی پشت ایستگاه گم می شدند از لابلای چرخهای یخ زده قطار بخار پر فشاری سطح زمین راپوشانده بود ناگهان احساس کردم دستی از پشت بر روی شانه ام سنگینی می کند فکر کردم مأمور ایستگاه است و یا کسی می خواهد بپرسد ساعت چند است؛ اهمیت ندادم و چشم از درب واگنهای خالی بر نمی داشتم سنگینی دست بیشتر شد و نام مرا هم بر زبان آورد بناگاه از جا پریدم ، گیج بودم کسی نبود جز پسرم و گفت بابا پا شو؛ مامان میگه امشب مهمون داریم و میوه هم نداریم، بخاری هم نفتش تموم شده . خیلی پکر شدم چشمهامو که خوب باز کردم همسرم را دیدم که با صدای موزون چرخ خیاطی ریتم گرفته بود ومادربزرگ بچه ها هم سیگار قدیمی همیشگی اش را پُک می زد و با رادیوی کوچک قراضه اش ور می رفت . م. پ
| Design By : Night Skin |


