سپیدار
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است ...
چه امیدها در من انداخت ُ چه آرزوها در من بافت. تماماً مقدس بود و بزرگ. انگار تمام آرزوها و امیدهای از دست رفته و رنگ باخته اش را به من سپرده بود. شاید دیگر نیازی به آنها نداشت. رگ حیاتش را زده بود. آخر دیگر آرزویی نداشت و امیدی. همه اش را در من خلاصه کرده بود. نمی دانم از برای چه بهترین مادر، بهترین پدر، بهترین باغبان، بهترین نگهبان بودم. بهترین بودم برای نگه داشتن آرزوها و امیدهاش. عاقبت به ثمر نشستم. اما او بی ثمر. بزرگ شده بودم و به تازگی علت بی ثمری اش را می فهمیدم. اینک نوبت من بود. باید امانتی ها را پس می دادم. کم کم داشت خودش را محو می کرد. اگر می رفت، برای چه کسی، برای چه چیزی، می خندیدم؟ دیگرچه کسی زندگی را برایم نقاشی می کرد؟ به راستی هیچکس... به سویش دویدم.. دستانش سردُ چشمانش تر بود اما از دیدنم گرم. لبانم می لرزید سعی کردم تمام وجودش را در ذهنم به خوبی بایگانی کنم. می ترسیدم دیگر نبینمش... به اینجا که رسیدم، انگار تازه زمانُ می فهمیدم. ثانیه به ثانیه داشت دیر می شد. با تمام بغضی که راهِ صدامو بسته بود گفتم: حکم نفس داری. راهِ این نفسُ نبند. سیاهی چشمانش پشت هاله ی نم بقدری می لرزیدند که نمی فهمیدم چه می گفت. از سر دلخوشی ام لب باز کردُ پذیرفت. اما به دروغ. شاید به دروغ... باید می فهمیدم امید و آرزو خودروست. مثل همان قارچ های دوران شانزده سالگی ام... ثانیه ها از پس هم رفتُ شبی آمد. رعد و برقی زد. گمانم قارچ هایی از نیستی پا به وجودش گذاشته بودند. چون می شنیدم هر شب، هر روز، هرثانیه صدایش را. صدای خنده هایش چند صباحی است اتاق کوچکم را تسخیر کرده. نگارش رمان «مادام بوواري» از سپتامبر 1851 تا آوريل 1856 طول كشيد. چاپ اول رمان مادام بوواري در فرانسه جنجالي ايجاد كرد و بسياري بر اين باور بودند كه نويسنده قصد داشته مباني اخلاق كاتوليكي فرانسه را سست كند. در 24 ژانويه 1875 فلوبر به اتهام توهين به اخلاق و مقدسات مذهب كاتوليك به دادگاه احضار شد. پس از آن وي براي مدتي از جريانهاي ادبي فرانسه كنار كشيد تا اينكه با نوشتن رمان «سالامبو» پاسخ بسياري از منتقدان خود را داد. پس از اظهارات ضد و نقیض در جراید، پیشنهادهایی برای روی صحنه آوردن مادام بوواری به فلوبر رسید که تمام آنها را رد کرد؛ ولی نتوانست جلو نمایش اما بوواری را روی صحنه تماشاخانههای «واریته» و «پاله رویال » بگیرد. فکر و قدرت تخیل گوستاو فلوبر بر اساس واقعهای که آن روزها اتفاق افتاده بود به کار افتاد. اسم واقعی دلونه اوژن دولامار بود و کارمند وزارت بهداری و زنش، دلفین کوتوریه، همان است که به اما بوواری بدل گردید. تمام اشخاص داستان وجود داشتهاند: رودولف بولانژه، اومهی داروساز، ولی اجرای داستان ساخته و پرداخته ذهن تیز و قدرت مشاهده صبورانه و دقیق فلوبر است. شخصیتها در كتاب مادام بوواری بر اساس فلسفه اسپینوزا شكل گرفتهاند، فلسفهای كه هر آنچه تعیینكننده سرنوشت است را امیال و غرایز میداند. اما پایان رمان با حالت تحقیرشدگی و سرخوردگی از جامعه براساس روانشناسی آدلر (احساس حقارت) رقم میخورد. داستان با آمدن شاگرد «تازه»ای به یک دبیرستان شهرستانی آغاز میشود. بعد خواننده مسیر حقیر این پسربچه را دنبال میکند که به عنوان طبیب بهداری به کار می پردازد و با زنی که مادرش برای او میگیرد عروسی میکند. زن از او بزرگتر است،او را هم دوست دارد، ولی در مورد او مستبدانه عمل میکند. شارل بوواری در ضمن رسیدگیهای پزشکیاش به دختری برمیخورد و عاشق او میشود. دختر، که اسمش اما روئو است، دختر مالک متمولی است؛ در یک صومعه، با دختران خانوادههای برجسته بزرگ شده و «آموزش خوبی» دیده است. اما همه اینها تصورات و تخیلاتی است که در سر دختر پیدا میشود، و تحقق آنها در زندگی حقیرانه و منظمی که با شوهر دارد ممکن نیست. پس از شادی عروسی مفصل دهاتی که فلوبر میداند چطور با برجستگی و دقت شگفتآوری بازسازی کند، اما دچار سرخوردگی میشود، زیرا عروسی آنچه را او انتظار داشت به ارمغان نمیآورد. «قبل از آنکه عروسی کند خیال کرده بود عاشق است؛ ولی سعادتی که باید به دنبال این عشق میآمد نیامده بود، پس باید فریب خورده و اشتباه کرده باشد. اما میکوشید تا بداند واقعاً معنای کلمات خوشبختی، هیجان، و سرمستی که در کتابها آنقدر زیباست چیست.» دعوتی به قصر مارکی دو ووبیسار، شام، مجلس رقص بعد از آنکه اما با ویکنتی رقصید، به او قبولاند که آن دنیای افسانهای که آنقدر خوابش را دیده بود وجود دارد. از آن پس دیگر اما نمیتوانست زندگی حقیر خود را تحمل کند. بیمار روانی و بستری شد. بالاخره، شارل بوواری برای تغییر آب و هوا و تفریح خاطر زنش به یونویل – لابی، که قصبه مهمتری بود، نقل مکان کرد. اما آبستن بود که به آنجا رفت. با شروع بخش دوم، ما با مردم یونویل و به ویژه با آقای اومه داروساز آشنا میشویم. اما، به محض استقرار در یونویل، به شاگرد محضردار جوانی به اسم لئون دوپویی برخورد که «آداب و رفتاری بایسته داشت». لئون هم بلافاصله فریفته او شد، «زیرا تا آن وقت پیش نیامده بود که دو ساعت پیاپی با زنی صحبت کند». تولد دختر تنوع شادی در زندگی زن ایجاد میکند. لکن از آنجا که عادت کرده بود به همراه کارمند جوان به خانه بیاید،«زمزمه بلند میشود». و جوان هم بیاراده با زن طبیب به معاشقه میپردازد و هر چند اظهار عشق جوان مقاومت او را در هم نمیشکند، در او علاقهای را بیدار میکند. جوان هم که دستیابی به اما را ممکن نمیداند، و از این عشق بیسرانجام خسته شده است، غصهدار و غمگین به پاریس می رود. مادام بوواری، که گیج شده است، به نجیبزادهای روستایی به نام رودولف بولانژه برمیخورد. این زنباره سرشار از ظرافت در ذهن اما تجسم تمام رویاهای اوست. جوان هم در کمال سهولت به مقصود خود میرسد. اما که میبیند شوهر معمولیاش عوض نمیشود، به فکر میافتد که با معشوق خود فرار کند؛ رودولف که وضع را چین میبیند او را ترک میگوید. در ذکر این واقعه غمانگیز صحنههای بسیار زندهای از زندگی نورماندی آورده شده است. فرار رودولف برای اما ضربه وحشتناکی بود: خیال میکرد که از غصه خواهد مرد، بعد حالش خرده خرده جا میآید و دچار بحرانی عارفانه میشود. وقتی از این حال هم بیرون آمد، شارل زنش را به روان میبرد؛ اما در تئاتر بار دیگر به لئونت برمیخورد. شارل، که باید به یونویل برگردد، بیاحتیاطی میکند و زنش را در همان شهر میگذارد. جوان، که در پاریس تجربه اندوخته است، این بار شجاعت بیشتری به خرج میدهد. اما بهانهای میسازد تا بدون شوهرش به روان برگردد و در آنجا رفیقه لئون میشود. با این رابطه، آرامشی در زندگی او پدید میآید؛ تنها اشکال یافتن بهانهای است برای این دیدارها و اختراغ دروغهایی برای توجیه رفتار خود. اما خوشبخت است و احساس میکند که دوباره عشق به تجمل در او بیدار میشود؛ برای خوب پوشیدن، قرض روی قرض بالا میآورد و اسیر دست تاجر پیر رباخواری میشود به نام لورو که در ابتدا روی خوش نشان میدهد، ولی بعد طلبش را میخواهد و او را به محاکمه تهدید میکند. چند روزی پس از آخرین دیدار خود با لورو، حکم دادگاه به او ابلاغ میشود که ظرف بیست و چهار ساعت باید مبلغ هشت هزار فرانک را که برای او رقم زیادی است بپردازد. زن بدبخت و سرگردان برای دریافت کمک به لئون، که از او خسته شده است، مراجعه میکند، بعد نزد رودولف میرود، که رد کمک از طرف او چون تیر خلاص است. اما خود را نابوده شده مییبند و میداند که داروساز آرسنیک را کجا مخفی میکند. زهر را برمیدارد و به خانه میاید. شارل به خانه برمیگردد و از خبر مصادره خانه در غیاب خود دگرگون میشود. زنش به خانه میآید و خواهش میکند از او چیزی نپرسند: نامهای مینویسد و از او میخواهد که زودتر از فردا آن را باز نکند، بعد زهر را مینوشد و در رختخواب دراز میکشد و در جلو چشم شوهر درماندهاش که مرتباً تکرار میکند:« مگر تو خوشبخت نبودی؟ آیا تقصیر من بود؟ مگر نه اینکه من هر چه از دستم برمیآمد کردم!» میمیرد. با صحنه معجزهآسای تدفین- که باز هم موضوع مجادلهای بین کشیش و اومه میشود – شارل بوواری کلامی میگوید که «تنها مطلبی است که در تمام عمر گفته است: این همه گناه سرنوشت است!» این کتاب فقط داستان نیست، ادعانامهای است علیه جامعه بورژوا، بیمایگی حیات شهرستانی، علیه بلاهت سنن و قراردادها و باورهای بی پایه و افکار شخصی؛ ادعانامهای است که قدرتش در بیان عینی و دقیقاً واقعبینانه است و، در نتیجه، از یک هجونامه عادی بسیار مؤثرتر است. ماریو بارگاس یوسا نویسنده ی کتاب عیش مدام ( این کتاب نقد و تحلیلی است بر کتاب مادام بوواری) این رمان را نخستین رمان مدرن معرفی میكند و كتاب را به عنوان دایره كاملی در حوزه ادبیات داستانی میشناسد. یوسا امتیاز برجسته كتاب را شیء وارگی یك انسان در داستان كه فرد را تا حد یك شیء نزول میدهد، میبیند و فلوبری كه انتزاعیترین افكار كه ریشه در واقعیات دارند را دستمایه خلق داستان خود كرده است. یوسا مهمترین كار فلوبر در خلق رمان «مادام بوواری» را طرح، نقشه و پلات میداند و انتخاب واژگانی كه سبكی را به وجود آورد كه پیش از آن مرسوم نبوده است. رمان «مادام بوواري» در بين نظرسنجيهايي كه سالانه از سوي مجامع ادبي مختلف برگزار ميشود همواره به عنوان يكي از 10 رمان برتر تاريخ ادبيات داستاني شناخته ميشود. زن سرچشمه ی خوشی و شادی و سازندگی است . مردیکه به زن خود مهر ورزد به خدا و به زندگی و به زیبایی مهر ورزیده است . این پیام زرتشت رو ننوشتم که بخوام برتری زنان رو به مردان نشون بدم .. اینو نوشتم تا به خودم و تمام همجنسای خودم یادآوری کنم که چه ارزشی داریم و چه نقشی برای اینکه رنگ و طعم زندگی رو عوض کنیم.. شاید بعضی وقتا فراموشش می کنیم! چهره ها پر از ترس و اضطراب بود.. در انتهای برق چشمانشان غمی پنهان شده بود.. قدم ها تند تند برداشته می شد.. انگار به سوی مقصدی می دویدند.. و همه از نگاه یکدیگر حرفها را می خواندند.. از نگاهش خواندم.. گفتم : ببخشید آقا پایین تر چه خبر بود؟ انگار قصد حرف زدن نداشت و فقط کلاهش را از سرش بر داشت و بعد دوباره بر سرش گذاشت.. بدون اعتنا گذشت.. از باند سفید اوضاع را درک کردم.. عده ای دیگر را دیدم که به سرعت به سمت بالا می رفتند.. بچه ها کجا؟ فقط یکی گفت: دنبال ما بیاید.. او هم رفت.. انگار دیگر دیوارهای خیابون جایی برای شعار نداشت.. چون بدنه ی اتوبوس ها هم مملو از شعار بودند.. تمام کوچه ها پر بود از نیروهای امنیتی، نظامی، یگان ویژه، گارد و بسیجی.. حتی بی هیچ حرفی حکومت نظامی اعلام شده بود.. حق راه رفتن نداشتی، حق ایستادن نداشتی، حق نفس کشیدن نداشتی حتی حق مردن نداشتی تا زمانی که مارهای ضحاک هوس قیمتی ترین غذا را می کردند.. اما با این تفاوت که مارهای ضحاک با 2 پرس در روز سیر نمی شدند.. روزنامه های روز قبل ، نهضت سبز علوی را به اسم آنها ثبت کردند و باقی را اموی خواندند.. سر تیترها مملو از اخطار بود برای اغتشاشگران.. این اغتشاشگران همان جوانان پر شور و مردمان شریف روزهای دیگر بودند.. همه چیز بدون حرف در نگاه ها گفته شده بود.. راست گفته اند گاهی یک نگاه بهتر از هزار کلام است.. خلاصه گویم : دیروز، آسمان بوی غم می داد.. بوی نم.. بوی خون.. بوی عزیزانی که امروز نیستند.. یکی از رسمی ترین لباسهایم را پوشیده بودم و در ایستگاه قطار منتظر او بودم دسته گل زیبایی که خریده بودم در دستانم خسته شده بودند و جشمان من به انتهای ریل قطار دوخته شده بود گاهی مخفیانه به ساعتم نگاه می کردم مه غلیظی که در فضا پراکنده بود روشنایی ایستگاه را به حداقل رسانده بود هر آهی که می کشیدم ابری می شد در جلوی چشمانم مامور ایستگاه در داخل اتاقک عرق کرده اش تا زیر چشم در پالتوی کلفتی که بر تن داشت فرو رفته بود و با رادیوی کوچکی که در دست داشت ور می رفت ؛ بوی تند سیگارش در مویرگ های فضا احساس می شد و من همچنان پا به پا می کردم و دسته گل بیچاره در فشار انگشتانم فریاد می زد ساعتم بر روی مچ دستم سنگینی می کرد . بند فلزی آن یخ زده بود مُدام کلاهم را بر روی پیشانیم جا به جا می کردم هوا تاریک شده بود ؛ کم کم سرما خودش را بر من تحمیل می کرد از دور دست ها صدای دسته جمعی سگهای ولگرد بگوش می رسید یکی از دکمه های بارانی که بر تن داشتم باز کردم و دسته گل بیچاره را در زیر بارانیم جا دادم و بلافاصله دکمه را بستم حالا می توانستم دستهایم را بر هم بسایم و یا درون جیبم ببرم توی جیبم بغیر از کلید خانه و مقداری کمی پول ، یک جعبه کوچک کادو شده هم بود در انتهای ریل قطار نور ضعیفی سوسو می کرد با دیدن آن تمام یأس من به امید مبدل شد صدای منقطع برخورد چرخهای فولادی قطار با ریل قطار ریتم موزون داشت که از انتهای قطار شنیده می شد ضربان قلبم تند تر و تند تر می شد و قطار به ایستگاه نزدیکتر . راننده با کشیدن اهرم سوت قطار سکوت را درهم می شکست و دود ناشی از لوکوموتیو روی بام واگن ها ولو شده بود راننده قطار را چند متر قبل از ایستگاه متوقف کرد و درب واگنها باز شدند دیگر سردم نبود ؛ شوق دیدار او تمام وجودم را تسخیر کرده و به آتش کشیده بود در میان مسافرانی که از جلوی من بی اعتنا عبور می کردند اثری از او نبود و یکی پس از دیگری در تاریکی پشت ایستگاه گم می شدند از لابلای چرخهای یخ زده قطار بخار پر فشاری سطح زمین راپوشانده بود ناگهان احساس کردم دستی از پشت بر روی شانه ام سنگینی می کند فکر کردم مأمور ایستگاه است و یا کسی می خواهد بپرسد ساعت چند است؛ اهمیت ندادم و چشم از درب واگنهای خالی بر نمی داشتم سنگینی دست بیشتر شد و نام مرا هم بر زبان آورد بناگاه از جا پریدم ، گیج بودم کسی نبود جز پسرم و گفت بابا پا شو؛ مامان میگه امشب مهمون داریم و میوه هم نداریم، بخاری هم نفتش تموم شده . خیلی پکر شدم چشمهامو که خوب باز کردم همسرم را دیدم که با صدای موزون چرخ خیاطی ریتم گرفته بود ومادربزرگ بچه ها هم سیگار قدیمی همیشگی اش را پُک می زد و با رادیوی کوچک قراضه اش ور می رفت . م. پ
مادام بوواری [Madame Bovary] نخستین اثری که از گوستاو فلوبر (1821-1880)، نویسنده فرانسوی، در 1856 در مجله روو دو پاری و در 1857 به صورت کتاب مستقل انتشار یافت،و بیشک مشهورترین و مقبولترین اثر اوست.
| Design By : Night Skin |


